از نگاه لوتوس

خطی که معلم کشید!

روایتی از یک تحقیرِ کلاسی که به نقشه‌ی راه تبدیل شد.

معلم ریاضی کلاس هفتم، پشت میز نشسته بود و دفتر مرا ورق می‌زد. صفحه‌ای را که گل کشیده بودم، کند. نگاهش را از بالای عینک به من دوخت و گفت: «این یعنی چه؟ این که ریاضی نیست. این که هیچی نیست.» دفتر را پرت کرد روی میز. «تو آینده‌ای نداری.»

در آن لحظه، تحقیر شدن را نه به‌عنوان یک احساس، که به‌عنوان یک واقعیت عینی تجربه کردم. مارتین کووینگتون در پژوهشی کلاسیک در Journal of Educational Psychology (1985) نشان داده که شرم، هیجانی جهانی است که دو مؤلفه دارد: یک مؤلفه‌ی مرتبط با توانایی (تحقیر) و یک مؤلفه‌ی مرتبط با تلاش (گناه). تلاش برای جبرانِ شکست، وقتی با ناتوانیِ ادراکشده گره می‌خورد، تحقیر را تشدید می‌کند. معلم من، با آن جمله، مؤلفه‌ی اول را فعال کرده بود: تو نیستی.

پژوهشگران در مطالعه‌ای که در Frontiers in Psychology (2025) منتشر شد، نشان دادند که بازخوردهای بی‌احترامانه، احساسات منفیِ قوی، کاهش اعتماد به استاد، و کاهشِ تمایل به مشارکت را به دنبال دارد. در همان مطالعه، بازخوردهای پرتنش نیز تعامل را کاهش می‌دادند. اما آنچه در کلاس هفتم برای من رخ داد، صرفاً یک بازخوردِ پرتنش نبود؛ یک اعلامِ رسمیِ نالایقی بود.

با این حال، پژوهشها نشان داده‌اند که تحقیرِ عمومی، paradoxically، هم‌زمان می‌تواند هم موفق و هم ناموفق در ایجادِ انگیزه باشد. مسئله، خودِ تحقیر نیست؛ مسئله، نحوهی پردازش آن است. من آن شب، دفتر را باز کردم و همان گل را، با دقتی که تا پیش از آن نمی‌شناختم، دوباره کشیدم. نه برای اثباتِ چیزی به معلم، که برای اینکه به خودم نشان دهم من میتوانم چیزی خلق کنم که او حتی قادر به دیدنش نیست. این تغییرِ کانون، از «تحقیرشده» به «کنشگر»، همان گامی بود که کووینگتون آن را «تلاش برای کنترلِ شکست از طریقِ رفتارهایِ قابل‌کنترل» می‌نامد.

من نقاش شدم. سفالگر شدم. هر ظرفی که می‌سازم، هر رنگی که روی بوم می‌نشیند، جوابی است به آن نگاه. نه از سرِ کینه، که از سرِ یک انتخابِ ساختاری: تحقیر را گرفتم، غربالش کردم، و خروجیِ آن را به یک انضباطِ هنری تبدیل کردم. ذهنِ قیف‌وارِ من، آن آشفتگیِ اولیه را به یک سیستمِ کاریِ منسجم بدل کرد.

و اعترافِ تلخ: سال‌ها بعد، در یکی از نمایشگاه‌هایم، همان معلم را دیدم. می‌خواستم بروم جلو و بگویم «ببین، آینده داشتم». اما نرفتم. چون دریافتم که او، در حقیقت، بزرگترین موتورِ محرکِ من بوده. و این، شاید تلخ‌ترین طنزِ سرنوشت باشد: آدمی که به تو گفت «هیچی نیستی»، ناخواسته به تو یاد داد که همه‌چیز باشی.

نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا