لوتوس و ایلناز

 

دو دخترِ شصتی، هزار قصه‌ی تازه، هزار نگاهِ متفاوت.

 

 

دو دوستِ متولد ۱۳۶۸، بعد از سال‌ها زندگی در سایهٔ سقف‌های پدری، حالا در یک آپارتمانِ شصت‌متری، جسارتِ «خود بودن» را پیدا کرده‌اند. از دلِ همان دعواهای بچگانه بر سرِ رنگِ پرده و چیدمانِ کابینت، قصه‌هایی خلق می‌کنند که هزاران زنِ دیگر، تشنهٔ شنیدنِ بی‌پیرایه‌ترین نسخه‌اش هستند.

لوتوس با ذهنِ قیف‌وارِ سنبله‌ای، دنیا را با دقت و ساختار می‌بیند؛ ایلناز با ذهنِ شعاعیِ عقربی، لایه‌های پنهانِ زندگی را کشف می‌کند. اما هر دو در یک چیز مشترکند: بیزاری از سطحی‌نگری و عشق به طنزِ تلخ. این وبلاگ، روایتِ همان لحظاتِ ساده‌ایست که در تقابلِ این دو نگاه، معجزه می‌آفرینند.

 

 

 

تازه‌ترین دل‌نوشته‌های ما

    از نگاه لوتوس
    1 روز پیش

    کیف نقاشی؛ سفینه‌ای برای نظمِ خلاق

    کیفِ نقاشیِ‌ام را که باز می‌کنم، اولین چیزی که می‌بینی نظم است. نه نظمِ خشک…
    از نگاه لوتوس
    6 روز پیش

    پالتِ پاییزی؛ نقشه‌ی رنگ یک شهر کهن

    خیابانِ چهارباغِ اصفهان را در اوایل آبان تصور کن. خورشید، دیگر آن تابستانِ سوزانِ عباس‌آباد…
    از نگاه لوتوس
    1 هفته پیش

    نسخه‌ی خاکیِ کهن‌الگو

    سفال را که نگاه می‌کنم، خطوطِ انگشت‌هایم رویِ گلِ خام مانده. مادربزرگ می‌گفت «خاک، خاطره…
    از نگاه لوتوس
    2 هفته پیش

    درسی که از ایلناز گرفتم؛ چگونه بدونِ تقویم به سفر رفتم؟

    ساعت ۲۲:۲۰ شب بود. ایلناز کیفش را بست، بدون اینکه نگاه کند داخلِ آن چه…
    از نگاه لوتوس
    3 هفته پیش

    ساعت ۶:۰۹ صبح؛ یا ارزش طلاییِ سکوتِ قبل از طلوع

    هنوز هوا روشن نشده. پرده را کنار می‌زنم. اولین نورِ آبی-خاکستری از لایِ پنجره می‌خزد.…
    دکمه بازگشت به بالا