از نگاه لوتوس

نظمِ قفسه‌ها؛ منشورِ بسامد، نه وسواس

کشویِ هرج و مرج را بستیم؛ پس منظمیم.

با فاصلهٔ بین نمک‌دان و فلفل‌دان شروع می‌شود. آیا دقت کرده‌اید چرا در نیمه‌شب، دستتان بدون مکث، قاشقِ چای‌خوری را از کشو برمی‌دارد، اما برای یافتنِ رندهٔ هویج، باید همهٔ کابینت را زیرورو کنید؟

پاسخ، در «بسامدِ استفاده» نهفته است. در اصولِ پنج‌گانهٔ رانگاناتان در علمِ کتابداری، قاعده‌ای به نام «صرفه‌جویی در زمانِ مخاطب» وجود دارد. ترجمهٔ عملیِ آن در آشپزخانه: هر شیء، شعاعِ دسترسی‌اش برابر است با تعدادِ دفعاتی که در هفته از آن استفاده می‌کنیم. این، یک انتخابِ سلیقه‌ای نیست؛ یک الزامِ عصب‌شناختی است. در نظریهٔ «بارِ شناختی» جان‌سوئلر، به ظرفیتِ محدودِ حافظهٔ کاری اشاره شده. جابه‌جاییِ مداومِ جایِ کتری، همان انرژیِ ارزشمندی را مصرف می‌کند که باید صرفِ انتخابِ رنگِ لعاب برای ظرفِ سفالِ بعدی شود. عناصرِ پرکاربرد، همیشه در نقطهٔ کانونیِ دید قرار دارند، نه در حاشیه.

قانونِ من در قفسه‌ها، «مجاورت با کاربرد» است. قابلمه‌ای که هر روز صبح، تخم‌مرغ در آن می‌شکند، در طبقهٔ میانیِ اجاق. قالبِ کیکِ یزدی، طبقهٔ پایین. و ظرفِ مخصوصِ مهمانیِ سالیانه، پشتِ دیوارهٔ کابینت، با برچسبِ «اضطراری». این روش، ذهن را از مرورِ بی‌پایانِ کاتالوگِ وسایل نجات می‌دهد. قفسه، تبدیل به یک پارتیتورِ موسیقی می‌شود که هر نت، در جایِ خودش نواخته می‌شود تا سمفونیِ روزمره، بی‌دررفتگی، پیش برود. پژوهش‌های حوزهٔ روانشناسیِ محیطی نیز تأیید می‌کنند که نظمِ فضاییِ مبتنی بر الگو، اضطرابِ ناخودآگاهِ ناشی از «به‌هم‌ریختگیِ بصری» را به‌طورِ محسوسی کاهش می‌دهد.

اما اجازه دهید به یک نقطهٔ ضعفِ انسانی اعتراف کنم. این منطقِ بی‌نقص، یک استثنایِ فاجعه‌بار دارد: «کشویِ هرج و مرج». جایی که شارژرهایِ اضافی، دفترچه‌هایِ تمام‌شده، و کابل‌هایِ درهم‌پیچیده، طبقِ قانونِ «هرچه دورتر از چشم، بهتر» چیده شده‌اند. تا وقتی درِ آن کشو بسته است، من در نظرِ خودم، یک زنِ منظمِ بی‌نقص باقی می‌مانم. (و خدا را شکر که مهمانان، هرگز به عمقِ آن کشو دسترسی ندارند).

نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا