کیفِ نقاشیِام را که باز میکنم، اولین چیزی که میبینی نظم است. نه نظمِ خشک و نظامی، بلکه نظمی که…
بیشتر ببینیماز نگاه لوتوس
خیابانِ چهارباغِ اصفهان را در اوایل آبان تصور کن. خورشید، دیگر آن تابستانِ سوزانِ عباسآباد را ندارد. نور، اُریب میزند…
بیشتر ببینیمسفال را که نگاه میکنم، خطوطِ انگشتهایم رویِ گلِ خام مانده. مادربزرگ میگفت «خاک، خاطره را نگه میدارد». حرفش درست…
بیشتر ببینیمساعت ۲۲:۲۰ شب بود. ایلناز کیفش را بست، بدون اینکه نگاه کند داخلِ آن چه گذاشته. من اما، شبِ قبل،…
بیشتر ببینیمهنوز هوا روشن نشده. پرده را کنار میزنم. اولین نورِ آبی-خاکستری از لایِ پنجره میخزد. شهری که ساکت است. نه…
بیشتر ببینیمچند سال پیش، در یک گالری، تابلویی دیدم با یک جملۀ سیاسیِ بزرگ روی آن. رنگها تند بودند، ترکیببندی آشنا،…
بیشتر ببینیمصورتحسابِ گاز را باز میکنم. یک عدد. یک تاریخ. یک مبلغ. همین. نه عذاب وجدان دارد، نه بخشش. قبض، مثلِ…
بیشتر ببینیمیک نقاش را تصور کنید که پای سفارشی نشسته که از همان ابتدا، قرار است چیزی جز یک «اجرا» نباشد.…
بیشتر ببینیممعلم ریاضی کلاس هفتم، پشت میز نشسته بود و دفتر مرا ورق میزد. صفحهای را که گل کشیده بودم، کند.…
بیشتر ببینیمچهارشنبهها، روزِ سفالگریِ من است. روزهایی که درِ کارگاه را میبندم و میگذارم دنیا، با تمام لیستهای خرید و قبضهای…
بیشتر ببینیم- 1
- 2









