سه رازِ هم‌زیستیِ ما

دفترچهٔ خواستگارانِ عجیب و غریب؛ بدون اشکِ تأسف بخندیم

به آدم‌هایی که علاقه‌مندی‌هایت را مسخره می‌کنند چه بگوییم؟

یک شب، بعد از اینکه مادر لوتوس سومین پیامِ صوتیِ التماس‌آمیز را برای «یک فرصتِ آخر» فرستاد، لوتوس گوشی را انداخت وسط مبل و رو به ایلناز کرد: «می‌دانی عجیب‌ترین بخشِ ماجرا چیست؟ اینکه آن‌ها واقعاً فکر می‌کنند این پیشنهادها، «آخرینِ قطار» است. انگار زندگی یک ایستگاه راه‌آهن است و ما دو مسافری هستیم که قطارِ عشق را از دست داده‌ایم.» ایلناز بدون اینکه چشم از کتاب بردارد، گفت: «آخرین قطار؟ من فکر می‌کردم این یک بازارِ مکاره است که هر مشتری، یک عیبِ بزرگتر از قبلی دارد.» هر دو خندیدند؛ خنده‌ای که نه از روی شادی، بلکه از سرِ حیرتِ عمیق بود.

لوتوس با دقتِ یک حسابدار، فهرستی از خواستگارانِ پیشنهادیِ مادرش را در دفترچه‌ای یادداشت کرده است. آنجا می‌نویسد: «مردِ اول: پسرِخاله‌ی زن عمو. شغل: فروشندهٔ لوازم‌خانگی. اولین جمله: «کسی که نقاشی نمیخرد، تازه کاغذ گران است.» دومین جمله: «خانم، قابلمه‌ی نچسب بهتر از تابلوی نچسب است.»» در روانشناسیِ طنز، فروید گفته است که طنز، یک مکانیسمِ دفاعیِ قدرتمند است؛ راهی برای تبدیلِ رنجِ ناخودآگاه به یک لبخندِ خودآگاه. لوتوس با ذهنِ همگرایِ خود، این را دقیقاً همان ابزاری می‌داند که به او اجازه می‌دهد بدونِ فروپاشی، لیستِ خواستگاران را مرتب کند و به هر کدام یک نمرهٔ «عجیب‌ترین جمله» بدهد. او می‌گوید: «اگر قرار باشد گریه کنم، ترجیح می‌دهم به خاطرِ شوخی‌های خودم گریه کنم، نه به خاطرِ حرف‌های آن‌ها.»

ایلناز اما طنز را از دریچهٔ شهود می‌بیند. او تعریف می‌کند: «در یکی از جلساتِ خواستگاری، مردی که از سویِ داییِ دومم معرفی شده بود، به رشتهٔ روانشناسی من تمسخر زد و گفت: «این حرف‌ها فقط برای بچه‌های نابلد است.» من لبخند زدم و گفتم: «دقیقاً به همین دلیل است که می‌توانم نابلدیِ شما را تشخیص بدهم.»» ایلناز معتقد است که طنزِ سیاه، یک آینهٔ رمزآلود است؛ پشتِ هر خنده، یک تشخیصِ عمیق از پوچیِ موقعیت نهفته است. در پژوهش‌های جامعه‌شناسیِ خانواده، بارها به این نکته اشاره شده که زنان در مواجهه با فشارهای سنتی، اغلب از طنز به عنوان یک «مهارتِ بقا» استفاده می‌کنند؛ نه برای فرار، بلکه برای بازتعریفِ قدرت. ایلناز این را در مشاوره‌های مدرسه هم دیده است: دانش‌آموزانی که به جای اشک، با یک شوخیِ تلخ از پسِ نمراتِ بد برمی‌آیند، اغلب انعطاف‌پذیرتر از بقیه هستند.

در نهایت، لوتوس اعتراف می‌کند که گاهی این طنز، او را از واقعیت دور می‌کند؛ مثلاً وقتی دارد به نقاشیِ یک درختِ سوخته فکر می‌کند، ناگهان یاد جملهٔ خواستگارِ قابلمه‌فروش می‌افتد و خطِ قلم‌مو می‌لرزد. و ایلناز می‌پذیرد که پشتِ این خنده‌ها، یک تکه‌ای از دلش کبود است؛ کبودیِ دختری که هیچ‌کس از آرزوی واقعی‌اش نپرسیده. اما هر دو به یک نقطهٔ مشترک رسیده‌اند: خندیدن به این مزخرفات، از گریه کردن به خاطرشان سالم‌تر است و این خنده، یک جور اعتراضِ بی‌صدا است؛ اعتراضی که می‌گوید: «ما هنوز زنده‌ایم و هنوز می‌توانیم طنزِ زندگی را با هر فنجان چایِ سردی، مزمزه کنیم.» پس دفترچهٔ خواستگاران را باز بگذارید، شاید فردا یک نفر بیاید و آنقدر مضحک باشد که مجبور شوید صفحه‌ای جدید به آن اضافه کنید. بدون اشکِ تأسف، فقط با یک لبخند.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 − 13 =

دکمه بازگشت به بالا