از نگاه لوتوس

نسخه‌ی خاکیِ کهن‌الگو

مادربزرگ؛ دختری جوان در پشتِ چروک‌هایش

سفال را که نگاه می‌کنم، خطوطِ انگشت‌هایم رویِ گلِ خام مانده. مادربزرگ می‌گفت «خاک، خاطره را نگه می‌دارد». حرفش درست بود. هر کاسه‌ای که می‌سازم، یادِ دست‌هایِ پینه‌بسته‌اش در من زنده می‌شود. دست‌هایی که نان می‌گرفت، و هیچوقت از من نپرسید «چرا شوهر نمی‌کنی؟».

کارل گوستاو یونگ، روانشناسِ تحلیلی، در نظریه‌یِ کهن‌الگوهایش از «مادربزرگ» به‌عنوانِ نمودی از «پیرِ فرزانه» یاد می‌کند؛ کهن‌الگویی که در ناخودآگاهِ جمعی، حلقه‌یِ اتصالِ نسل‌هاست. جالب اینجاست که پژوهشی در حوزه‌یِ روانشناسیِ تحلیلی نشان داده وقتی مادربزرگ واردِ خودآگاهی می‌شود، الگوییِ کهن شکل می‌گیرد: دو نفر، تبدیل به سه نفر می‌شوند؛ رابطه‌یِ مادر-فرزند، گشوده می‌شود به نسلِ سوم. مادربزرگ، دوشیزه و مادرِ پیشین را در خود دارد و پیرزنی که اکنون شده. او نه فقط تصاویرِ گذشته، که چهره‌یِ آینده را پیشِ رویِ زن می‌گشاید.

اما تفاوت‌هایِ نسلی، واقعیند. پژوهشی که طرح‌واره‌هایِ ناسازگارِ اولیه را در سه نسلِ مادربزرگ، مادر و دختر بررسی کرد، نشان داد در تعدادِ زیادی از طرح‌واره‌ها، تفاوتِ معناداری بینِ این سه نسل وجود دارد. مادربزرگ‌ها طرحواره‌هایِ دیگری دارند، مادرها طرحواره‌هایِ دیگر، و دخترها طرحواره‌هایی کاملاً متفاوت. سبکِ فرزندپروری و سبکِ دلبستگی، از عواملِ اثرگذار در این تفاوت‌ها معرفی شده‌اند.

با این حال، مادربزرگِ من هیچ‌کدام از این نظریه‌ها را نمی‌دانست. او فقط می‌نشست پایِ حرف‌هایم، چای می‌ریخت، و گوش می‌داد. بدونِ قضاوت. بدونِ نصیحت. بدونِ اینکه بگوید «درِ خانه‌یِ پدری باز است».

راهِ عملیِ گفتگو با نسلِ گذشته؟ قضاوت را تعطیل کن. گوش کن. تفاوت‌ها را بپذیر. و بدان که مادربزرگ، پیش از آنکه «پیرِ فرزانه» باشد، یک دختر بوده. دختری که حالا در چروک‌هایش پنهان شده و منتظر است کسی او را ببیند.

اعتراف کنم: هنوز هم وقتی می‌روم پیشِ مادربزرگ، برایش از نقاشی‌هایم می‌گویم. از سفال‌هایم. از زندگیِ جدیدم. و او هنوز هم می‌گوید «خوب شد». راستش، یک بار از او پرسیدم «ناراحت نیستی که تنها زندگی می‌کنم؟». خندید و گفت «دخترم، من ۷۰ سال پیش تنها زندگی می‌کردم، تو تازه رسیدی». مادربزرگ‌ها، راستش را می‌گویند؛ فقط گوش‌هایمان را برای شنیدنَش باز کنیم.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا