از نگاه لوتوس

درسی که از ایلناز گرفتم؛ چگونه بدونِ تقویم به سفر رفتم؟

سفرِ بی‌برنامه، یا همان هنری که ایلناز سال‌هاست بی‌آنکه بداند اجرا می‌کند.

ساعت ۲۲:۲۰ شب بود. ایلناز کیفش را بست، بدون اینکه نگاه کند داخلِ آن چه گذاشته. من اما، شبِ قبل، لباس‌ها را اتو کشیده و لایه‌لایه چیده بودم. این تفاوتِ ماست. او با ۲۱:۲۰ شبِ عقربی‌اش به سفر می‌رود، من با ۶:۱۵ صبحِ سنبله‌ای‌ام. با این حال، همان سفر بود که به من نشان داد چارچوب‌ها، گاهی زندان‌اند.

روانشناسانِ بالینی معتقدند رفتارِ خودانگیخته، تا زمانی که با تصمیم‌گیریِ آنیِ مخرب اشتباه گرفته نشود، می‌تواند برای سلامتِ روان مفید باشد. «این کار به مغز کمک می‌کند انعطاف‌پذیر باشد و به ما امکان می‌دهد خود را سریعاً با شرایط وفق دهیم». در پژوهشی دیگر، زنانی که به سفرهایِ بدونِ برنامه رفته بودند، نه تنها مهارتِ حلِ مسئله و تاب‌آوریِ عاطفی را در طولِ سفر تجربه کردند، بلکه این توانایی‌ها پس از بازگشت نیز به منبعی روان‌شناختی برای مدیریتِ استرس و تصمیم‌گیری در زندگیِ روزمره تبدیل شد. مهم‌تر از همه، این تجربه، آن‌ها را از نیاز به کنترلِ همه‌چیز به سوی پذیرشِ امورِ غیرقابل‌کنترل سوق داد.

ایلناز اما این نظریه‌ها را نمی‌خواند. او ذاتاً آن را زیست می‌کند. او در یک دقیقه از بوی نانِ سوخته به فلسفهٔ مرگ می‌رسد، پس چه انتظاری از برنامه‌ریزیِ سفر دارید؟ من اما، از او یاد گرفتم که «بی‌برنامه‌گی» می‌تواند یک انتخابِ آگاهانه باشد، نه یک نقص. پژوهشی در سال ۲۰۲۴ نشان داد سفرِ بدونِ برنامه‌ریزیِ قبلی، ارزش‌هایِ چندوجهی دارد: فیزیولوژیک، روان‌شناختی و شناختی. به عبارتِ دیگر، بی‌برنامه رفتن، یک عقب‌نشینی نیست؛ یک مغزِ متفاوت برای دیدنِ جهان است.

سفرِ ما به مقصدی نامعلوم، بدونِ هتلِ رزروشده و بدونِ تقویم، دقیقاً همین بود. ایلناز می‌گفت «مقصد را در راه پیدا می‌کنیم» و من با تمامِ وجودِ سنبله‌ای‌ام می‌خواستم بگویم «این احمقانه است». اما راستش را بخواهید، همان احمقانه‌ترین کارِ زندگی‌ام بود.

نتیجه‌گیریِ عملی؟ اگر اهلِ برنامه‌اید، یک بار، فقط یک بار، بدونِ تقویم سفر کنید. نیازی به مقصد ندارید. نیازی به هتل ندارید. فقط یک کیفِ کوچک بردارید و بروید. روان‌شناسان می‌گویند این کار «نگرشِ مثبتِ «من می‌توانم» ایجاد می‌کند و امکاناتِ بی‌نهایتی را که در جهان وجود دارد به شما یادآوری می‌کند». و راستش، همان شب که در یک مهمان‌سرایِ بین‌راهی با ایلناز نشسته بودم و چای می‌خوردیم، فهمیدم که او حق داشت.

البته، اعتراف کنم: همان شب، در ذهنِ خودم، یک برنامهٔ پشتیبانِ هفت‌صفحه‌ای برای شرایطِ اضطراری طراحی کردم. ولی به کسی نگفتم.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا