از نگاه لوتوس

پالتِ پاییزی؛ نقشه‌ی رنگ یک شهر کهن

راهنمای عملی برای اینکه نقاشی‌هایتان بوی خاطره بدهد، نه بوی رنگِ تازه

خیابانِ چهارباغِ اصفهان را در اوایل آبان تصور کن. خورشید، دیگر آن تابستانِ سوزانِ عباس‌آباد را ندارد. نور، اُریب می‌زند به کاشی‌های مسجدِ شیخ‌لطف‌الله و فیروزه‌ایِ گنبد را به زردیِ کهربایی می‌زند. این دقیقاً همان لحظه‌ای است که یک نقاش، کیفِ رنگ را باز می‌کند.

من سال‌هاست که از مناظرِ کهن نقاشی می‌کشم. اولش، مثل هر تازه‌کاری، سراغِ رنگ‌های شاد و روشن می‌رفتم. نتیجه؟ نقاشی‌هایی که اگرچه «زیبا» بودند، اما «حس» نداشتند. یک نقاشِ سفالگرِ اصفهانی به من گفت: «رنگِ یک شهر کهن را باید از دلِ خودِ شهر درآورد، نه از جعبه‌ی رنگ». راست می‌گفت. در معماریِ دوره‌ی صفوی، با شکل‌گیریِ مکتبِ اصفهان، رنگ‌ها دیگر فقط تزئین نبودند؛ هویتِ شهر شدند. آبیِ مسجدِ امام، زردِ خشت‌های پخته‌ی بازار، سبزِ گنبدهای میدانِ نقش‌جهان و اُکرِ گرمِ کوچه‌های جلفا.

تحقیقاتِ دانشگاهی در حوزه‌ی «منظرِ رنگیِ شهری» می‌گوید که پالتِ رنگیِ یک بافتِ تاریخی، نه تصادفی، که حاصلِ «نظامِ رنگیِ ذاتیِ مصالحِ بومی و همساز با شرایطِ اقلیمی» است. یعنی این رنگ‌ها، برای این اقلیم ساخته شده‌اند. پس اگر بخواهی پاییزِ اصفهان را نقاشی کنی، نباید سراغِ نارنجیِ تندِ درخت‌های خیابانِ ولیعصرِ تهران بروی. باید سراغِ فیروزه‌ایِ گنبدی بروی که آفتابِ پاییزی، آن را به کهربا تبدیل کرده است.

پالتِ پاییزیِ من، از دلِ همین مشاهدات متولد شد. پایه‌اش را با اُکرِ گرم می‌گیرم؛ رنگی که در دلِ خشت‌های کهنِ اصفهان جاری است. سپس، فیروزه‌ایِ سوخته را به آن اضافه می‌کنم؛ نه آبیِ سردِ تابستان، که آبی‌ای که یک لایه‌ی نازک از غبارِ پاییز روی آن نشسته. برای عمق، لاجوردیِ شب‌زده را به کار می‌برم؛ همان رنگی که در سایه‌روشنِ عصرِ چهارباغ پیداست. و در نهایت، یک نقطه‌چین از طلاییِ کهربایی برای انعکاسِ نور بر روی کاشی‌های معرق.

نتیجه، یک ترکیبِ رنگیِ کاملاً خطی و منطقی است: از روشناییِ روز (اُکر) تا غروب (فیروزه‌ایِ سوخته) و شب (لاجوردی). این، روایتِ دقیقِ یک عصرِ پاییزی در یک شهرِ تاریخی است. نه یک حسِ مبهم، که یک داده‌ی بصریِ عینی. کاربردش در نقاشی؟ ساده است: منظره‌ات را با اُکر بپوشان. سایه‌ها را با لاجوردی عمق بده. نقاطِ نور را با کهربا روشن کن. و هر جا نیاز به نفس‌گیری داری، فیروزه‌ایِ سوخته را وارد کن. این چهار رنگ، به‌تنهایی، تمامِ روایتِ یک عصرِ پاییزی را تعریف می‌کنند.

حالا، اعترافِ تلخِ من: ماهِ پیش، یک نقاشی از میدانِ نقش‌جهان در پاییز کشیدم. تمامِ اصول را رعایت کردم. اما یک جای کار، ته‌دستم لرزید و به‌جای کهربا، از زردِ کادمیومی استفاده کردم. نتیجه؟ یک میدانِ نقش‌جهان که بیشتر شبیه کارت‌پستالِ ترکیه‌ای بود تا نصفِ جهان. آن نقاشی، هنوز در گوشه‌ی کارگاه افتاده؛ یادآوری برای اینکه حتی یک نقاشِ وسواسی هم ممکن است یک لحظه، اصول را فراموش کند.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا